تو « چشمه » داشتم قفسه ی کتاب های روسی رو رصد می کردم، که رسیدم به " دل سگ ". " مرشد و مارگریتا " ی بولگاکف رو مدتی ِ که خریدم اما دنبال یه فرصتیم که بشینم کتاب رو درست و حسابی بخونم، چون ازون کتابایی ِ که باید درست و حسابی خوند؛ پشت سر هم و بدون وقفه، نه این که نصفش رو تو ترافیک بخونی وُ اونم کنار آدمایی که وقتی می بینن مارکر دستت ِ و داری یه کتاب داستان رو زرد و صورتی می کنی، یه جوری بهت نگاه می کنن که انگار دیوونه ای. خلاصه از " دل سگ " چیز زیادی نشنیده بودم، ولی وقتی دیدم مترجم کتاب مهدی غبرایی ِ، مطمئن شدم که کتاب خوبیه؛ وگرنه که مهدی غبرایی ترجمه اش نمی کرد...
« " اینجا دارد خرابه می شود، فیلیپ فیلیپوویچ. "
فیلیپ فیلیپوویچ با قاطعیت فراوان مخالفت کرد. " نه، نه. ایوان آرنولدوویچ عزیز. شما باید در وهله ی اول از به کار بردن این کلمه خودداری کنید. این سراب است، مه است، افسانه است. " ... " منظورتان از خرابه چیست؟ پیرزنی با دسته جارو؟ جادوگری که همه پنجره ها را می شکند و همه چراغ ها را خاموش می کند؟ چنین چیزی نیست. پس منظورتان از این کلمه چیست؟ " ... " خودم می گویم : اگر به جای آنکه هر شب عمل جراحی کنم یک کلوپ آواز در آپارتمانم دایر می کردم، معنایش آن بود که دارم خانه خراب می شوم. اگر موقع توالت رفتن – ببخشید که این حرف را می زنم – به جای کاسه روی کف آن کارم را بکنم، و زینا و داریا پتروفناهم همین کار را تکرار کنند، توالت خرابه می شود. بنابراین خود توالت باعث خرابه شدن نمی شود، بلکه آنچه در کله ی آدم هاست همه چیز را خراب می کند. این است که وقتی آن دلقک ها فریاد می کشند : جلو خرابی را بگیرید!، من می خندم." ... " به جان شما قسم که به نظر خیلی مضحک است! هر کدام باید به پس کله ی خودشان بکوبند و بعد از این که توهمات را از آنجا بیرون راندند و حیاط عقبشان خوب جارو شد – که کار واقعیشان همین است – همه ی این " خرابه ها " خود بخود ناپدید خواهد شد. نمی شود در خدمت دو خدا بود! نمی شود در آن واحد هم ترامواها را تمیز کرد و هم سرنوشت گداهای اسپانیایی را روشن کرد! هیچکس نمی تواند چنین کاری بکند، دکتر؛ و بالاتر از همه، این کار، کار آدمهایی نیست که دویست سال از باقی اروپا عقب ترند و تا کنون حتی نتوانسته اند درست و حسابی دکمه ی شلوار خودشان را هم بیندازند! " »
نام کتاب : دل سگ
نویسنده : میخاییل بولگاکف
مترجم : مهدی غبرایی
انتشارات : کتابسرای تندیس
قیمت : 2700
اگه از قانون علاقه مندی به ادبیات روس پیروی می کنین، این کتاب رو هم، حتما بخونین. این ترجمه آقای غبرایی هم که مثل بقیه ی کاراشون، دست مریزاد داره. در ضمن من عاشق اسم پروفسورم؛ پروفسور پره ئو براژنسکی...
خوندن نوشته ی شمس لنگرودی، آخر کتاب هم، کم لذت بخش نبود :
" در سال 1941 میلادی، وقتی که برتولت برشت در دیداری از شوروی خبر تیرباران دوست نویسنده اش « تره تیاکف » را شنید، ناباورانه نوشت :
استاد من
مردی برجسته و نیک نهاد
به حکم دادگاه خلق تیرباران شده است
سخن گفتن از او جرم است
باید خفه شد
اما اگر او بی گناه بوده باشد چی؟
فرزندان خلق را گنهکار اعلام کردند-
کلخوزها و کارخانه های کارگران
گفتن این که ممکن است دشمنان در دادگاه های خلق باشند خطرناک است
چون دادگاه ها به اقتدار خود نیاز دارند
طلب کردن اسنادی که گناهکار بودن را بی گفتگو ثابت کند کاری عبث است
چون چنین اسنادی نباید وجود داشته باشد
جنایتکاران دلیل بی گناهی خود را در دست دارند. "
دیروز سر کلاس اخلاق پزشکی دکتر میرزازاده ازمون خواست که دو نفرمون برای یه roleplay داوطلب بشیم که هیچ کس داوطلب نشد. دکتر میرزازاده هم با همون طنز شیرینش گفت : یا خودتون انتخاب کنین، یا ما کاری می کنیم که خودتون انتخاب کنین؛ در هر صورت، سیستم انتخابیه...
خیابان جلالیه رو می رم پایین. از کنار کتابفروشی شماره ی 8 و بنیاد نیشابور رد می شم. می رسم جلو در پورسینا. شلوغ تر از معمول به نظر می رسه. دنبال پرده ای یا پوستری می گردم که ببینم امروز خبریه یا نه. چیزی به چشمم نمی خوره. دکتر نبی زاده رو می بینم که داره می ره سمت دانشکده بهداشت؛ تنها استاد master of public health ) MPH ) که ممکن ِ دلم براش تنگ بشه. ساعت 8 و 10 دقیقه است. از کنار ساختمان آموزش رد می شم و می رم سمت ساختمان گروه بهداشت. استاد درس رو شروع کرده؛ وای بازم تنظیم خانواده...
« بهار 63 » ِ مجتبی پور محسن رو می گیرم دستم و شروع می کنم به خوندن :
" نمی توانم بفهمم، آدمی که از سفر های عجیب و غریبی در خواب برگشته باشد به بیداری، فقط می تواند ناشتا سیگار بکشد. اصلا کسی که حالش را داشته باشد هر صبح، خواب هایش را بنویسد و بعد بنشیند از لا به لای آن ها روابطی منطقی در بیاورد، فکر نمی کنم اصلا خواب های عجیب و غریبی ببیند. "
استاد داره در مورد یه خانوم خانه دار صحبت می کنه که شوهرش کارگر فصلیه و اخیرا چهارمین بچه ش رو به دنیا آورده بوده و وقتی استاد ازش سوال می کنه که " این بچه ی آخرت خواسته بود یا ناخواسته ؟ "، با افتخار می گه " نه خانوم دکتر، خواسته بود. من و شوهرم اون قدر بچه ی کوچیک دوست داریم که فکرش رو هم نمی کنین! اصلا بچه ی کوچیک که می بینم دلم ضعف می ره. " و وقتی استاد با بچه ی بزرگ خانواده که یک دختر 10 ساله بوده، صحبت می کنه، دختر ِ می گه " الان همه خانواده ها یکی یا فوقش دو تا بچه دارن. وقتی ازَم سوال می کنن، خجالت می کشم بگم ما 4 تا بچه ایم. "
یاد مصاحبه آیدا شاملو افتادم که ازش پرسیده بودن " فکر نمی کنی جای بچه در زندگی شما خالی است،... تو با غریزه ی مادری چه می کنی؟ " و آیدا در جواب گفته بود " می دانی من دوست دارم که بچه داشته باشیم، ولی وقتی فکر می کنم می بینم اگر بچه نداشته باشیم، برای شاملو بهتر است، بچه برای خانواده هایی که حساب پس انداز و آتیه دارند و همه کارهایشان روی حساب و کتاب است، مناسب تر است تا ما که زندگی استوار و تضمین شده ای نداریم. " { از کتاب ادیسه ی بامداد، گردآورنده : پرهام شهرجردی، انتشارات کاروان }
88/8/9
از صبح نمی نویسم، چون می دونم خیلی ها نوشتن و می نویسن. من از ساعت 12.5 می نویسم که رسیدم نزدیکای دانشگاه.
از بلوار کشاورز می پیچم تو جلالیه. سر تقاطع جلالیه و پورسینا، هر طرف، حداقل 15،20 تا از گاردی ها وایستادن. از در ابن سینا می خوام برم تو که کارت دانشجویی می خوان. کارتم رو نشون می دم و می رم تو. تو city center سین دخت رو می بینم و انگار که دنیا رو بهم دادن؛ از صبح، از بس تنها این ور و اون ور رفتم، خسته شدم. البته بین این همه یار دبستانی، آدم تنها نیست، اما این که یکی از دوستات کنارت باشه، یه چیز دیگه س. یه خورده گپ می زنیم و می گم : من می رم سایت، ببینم چه خبره. می خونم که به کروبی حمله شده، چند تا فیلم رو هم که « موج سبز آزادی » گذاشته، دانلود می کنم، می خوام برای « آق بهمن » میل بزنم و بگم چه خبر بوده که سین دخت میاد و می گه : مثل این که امیر آباد شلوغه. بهتره زودتر راه بیفتیم که تا ساعت 2، برسیم بیمارستان شریعتی. می گم : باشه و از دانشگاه می زنیم بیرون. مردم سمت شمال شرق و پایین چهار راه امیر آباد تجمع کردن. شعارها پراکنده س : یا حسین، میر حسین. سفارت روسیه، لانه جاسوسیه. مرگ بر دیکتاتور و باز سرود یار دبستانی من... پلیس های ضد شورش با موتور میان و مردم و متفرق می کنن. بعد همه شون جلو بانک ملی سر چهارراه جمع می شن. یه آقایی میاد دم در بانک و باهاشون حرف می زنه. نمی فهمم چی شده. می ریم اون دست خیابون. یکی از پلیس ها داره با باتوم، یه خانوم میان سال رو تهدید می کنه. فکر کنم خانومه جوابش رو می ده که طرف عصبانی می شه و می کوبه تو پشت خانومه. یه آقایی خودش رو می ندازه جلو خانومه و نمی ذاره بزننش، اما خودش یه چند تایی باتوم می خوره. یه گروه انگار دارن از هفت تیر بر می گردن، اما فوری پلیس با موتور و باتوم، پراکنده شون می کنه. یکی از پلیس ها می گه : حروم زاده ها، با زبون خوش بهتون می گن، برین دیگه؛ چیه این جا جمع شدین؟! سین دخت هی سفارش می کنه که : ندو. بدویی، بیشتر دنبالت می کنن. می ریم سمت پارک لاله. یهو با موتور می ریزن تو پیاده رو و اشک آور می زنن. مردم فرار می کنن تو پارک. به سین دخت می گم : تو تازه چشمات رو عمل کردی، بیا بریم بالاتر. می گه : چشمام داره می سوزه. بهش می گم : چشمات رو کامل ببند و دست من رو بگیر. راه می افتیم به سمت فاطمی. یه چند تا از دخترای راهنمایی رو می بینم و می گم : امروز یار دبستانی رو نخوندین تو مدرسه تون؟ می گه : همون اول صبح، باهامون اتمام حجت کردن؛ یکی از بچه ها که نوار سبز بسته بود رو بردن دفتر مدرسه و حسابی دعواش کردن. میگم : تو هم که بستی که... می گه : من از مدرسه که اومدم بیرون، بستم. همه چیز آرومه، اما یه دفعه، نمی دونم از کجا، موتوری ها می ریزن تو پیاده رو و باتوم هاشون رو نشون مردم می دن و می رن. از فاطمی بالاتر دیگه هیچ خبری نیست.
راس ساعت 2، می رسیم بیمارستان...
پ.ن 1 ) طبیعتا اسم دوستم مستعاره.
پ.ن 2 ) استادمون آخر کلاس گفت : دو مورد آنفلوانزای نوع A تو ایران گزارش شده که تظاهرشون فقط با تب و تشنج بوده، بدون علایم سرماخوردگی و کوفتگی بدن. پس، از الآن تا 2،3 سال دیگه اگه بین نزدیکانتون کسی رو دیدید که برای اولین بار دچار تشنج شده و تب هم داره، به پزشکش بگین که بیمارتون رو از نظر ویروس H1N1 هم بررسی کنه.
از جام بلند می شم، با بی حوصلگی. یه روز دیگه، مثل روزای دیگه. هر قدر روزای اول هر بخش خوش می گذره، آخراش با نزدیک شدن به امتحان، غیر قابل تحمل می شه، خصوصا اگه بخش اطفال باشه.
حوصله ی ترافیک میدون توحید رو ندارم. 6.5 از خونه می زنم بیرون. همون راهی که دو ماهه دارم می رم و میام. می رسم به خیابون « دکتر قریب » و بعدشم مرکز طبی اطفال. روپوش می پوشم. گوشی ببرم یا نه؟ ولش کن، تو بخش روماتو، گوشی می خوام چی کار؟! می رم به سمت سالن کنفرانس. سلامی به آقای عابدی و بعدشم امضای حضور. هنوز morning report شروع نشده. کتاب اطفالمو باز می کنم و مثل همیشه شروع می کنم به نخوندن، به فکر کردن، نمی دونم به چی. چند تا از پسرا، اون عقب دارن در مورد انتخابات حرف می زنن. من هنوز نمی دونم رای بدم یا نه. مطمئنم بعد از « تجربه ی خاتمی »، امکان نداره بذارن موسوی رئیس جمهور بشه. ولی فکر کنم بالاخره اون صفحه ی شناسناممو، از سفیدی در بیارم؛ تیری در تاریکی...
morning شروع می شه. دکتر کدیور مسئول جلسه س، خواهر محسن کدیور، ولی نمی دونم چرا اصلا شبیه برادرش نیست! معرفی « case »ها؛ case اول، case دوم، مثل همیشه. بحث های بی نتیجه بین اساتیدی که یاد نگرفتن به نظرای دیگه با احترام گوش بدن، بدون چاشنی تمسخر و توهین؛ چون هر کدومشون از بقیه بهترن. case سوم : پسر بچه ی 6 ماهه، با fracture جمجمه از چند ناحیه. مادرش می گه از بغلش افتاده... دکتر علیزاده یه نگاهی به CT های سر « کوچولو » ( به قول دکتر پنجوی عزیزم که هیچ وقت واسه بچه ها از کلمه ی بچه یا بیمار استفاده نمی کنه ) می ندازه و می گه " الگوی fracture ِش طوری نیست که بشه گفت یه زمین خوردن ِ معمولی بوده. آدم شک می کنه که نکنه child abuse باشه. حواستون به مادر بچه باشه. "
سر کلاس نشستیم منتظر استاد که آزیتا میاد و می گه " فهمیدین چی شده؟ " مطهره می گه " چی، چی شده؟ " آزیتا می گه " اون پسر بچه که صبح تو morning معرفی شد... " مطهره می گه " همون که fracture جمجمه داشت ؟ " آزیتا می گه " آ ره همون، صبح مادرش داشت با روسری خفه اش می کرد...! " می گم " یعنی کشتش؟ " می گه " نه، یکی از رزیدنت ها فهمید و جلوشو گرفتن " ... و من به حرف دکتر رشیدیان فکر می کنم که می گفت " تو اروپا و امریکا تا مطمئن نشن که پدر و مادری که ماشین دارن، واسه ی بچه ی تازه متولد شده شون صندلی مخصوص ماشین تهیه کردن، بچه رو از بیمارستان ترخیص نمی کنن "
و یه روز دیگه، نه مثل روزای دیگه...
اردیبهشت ماه
اشکدانمان1 پر شده است...
دیروز کلا دختر خوبی واسه مامانم شده بودم؛ اون قدر خوب که وقتی اومد تو اتاقم و گفت " دارم می رم بیرون "، نگفتم " خب، چی کار کنم؟ ". اون قدر خوب که وقتی دیدم دوباره تو املتش سیر ریخته، غر نزدم که " آخه چون یه از خدا بی خبری گفت سیر خوبه، دلیل نمی شه که تو کیک و مربا هم سیر بریزی! ". اون قدر خوب که وقتی اومد تو اتاقم که لیوانای تئین گرفته و کافئین گرفته و شیر گرفته رو جمع کنه، برگشتم گفتم " باز چوب کاری می کنین ها! خودم جمع می کردم ". اون قدر خوب که وقتی مامان گفت " تو اگه می خوای لطفی به من بکنی، یه دستی به سر و روی این اتاق بکش که اگه الآن یه کاروان شتر با جهاز تکمیل بیاد توش، دیگه برگشتنش با کرام الکاتبین ِ... "، چرندیات سر ِ هم نکردم که " این جور بی نظمی، به من آرامش می ده و انرژی می گیرم "، در عوضش گفتم " ای به چشم. اوامر دیگه ای؟ " و دست به کار شدم : کتاب و جزوه و مجله، کیف و مانتو و شال، سشوار و استتوسکوپ و اپیلاتور، سی دی و دی وی دی و هدفون...
بالاخره می رسم به میزم؛ همون میزی که بار این چند ماهه رو، رو خودش داره، حاصل وب گردی های این چند ماه رو. نفهمیده بودم کِی این همه زیاد شده بود! می شینم رو صندلی. شروع می کنم به دوباره خوندن : بیانیه های آیت الله منتظری و صانعی، بیانیه های میر حسین، افشاگری های کروبی، بیانیه و باز هم بیانیه. و نامه ها؛ نامه معصومه ناصری برای بازداشت شده های مراسم دعای کمیل، نامه ی دختر عرب سرخی، نامه ی آرش حجازی به اوباما، نامه های فاطمه ستوده به الپر، نامه های فاطمه شمس به جلایی پور، نوشته های نوری زاد، نامه های زینب حجاریان و فاطمه ابطحی، نامه ی منیرو روانی پور به مادر سهراب، نامه و باز هم درد نامه. شعر و باز هم شعر... « شبی در منفی چهار وزارت کشورر؛ این جا از گوانتانامو صد پله بدتر است؛ »، همون نوشته ای که اون روز تو تحصن دانشگاه دست به دست شد، همون روزی که بلند گوهای مسجد دانشگاه رو شکسته بودن، همون روزی که زهرا رهنورد و الهه کولایی هم اومده بودن تا به صدای بغض آلود بچه های کوی گوش بدن، همون روزی که من به بچه ها گفتم " حکایت کوی هم شده حکایت بز عزازیل، تا تقی به توقی می خوره، اول یه گوشمالی درست و حسابی به این بچه ها می دن »...
مامان میاد تو اتاق و مثل همیشه می گه " ترسیدم خواب باشی، در نزدم ". چیزی نمی گم. می گه " دیشب تا صبح لامپ اتاقت روشن بود! می خوای بخوابی، خاموشش کن دیگه. بدن آدم تو تاریکییه که استراحت می کنه. تو که باید این چیزا رو بهتر از من بدونی! " چیزی نمی گم. با خودم می گم " چه قدر خوبه که مامان من اون قدر باهوش نیست که از پف کردگی چشمام و فین فین کردنم بفهمه که داشتم گریه می کردم و بعدش گیر بده که چی شده و من بگم هیچی نشده و آخرش که ازم دلخور می شه، بگم هیچی بابا، این نوشته ها رو می خوندم، گریه ام گرفت و اون بگه اوه، فکر کردم چی شده! حالا تو زانوی غم بغل بگیری چیزی درست می شه و من بگم همیشه آدم رو از حرف زدن پشیمون می کنین...
1 ) تو موزه ی کلیسای وانک اصفهان، بین اون همه کاسه و بشقاب و عکس و نقاشی و صلیب و کلاه، چیزی که از همه واسم جالب تر بود، چیزی بود به اسم اشکدان؛ یه چیزی تو مایه های گلاب پاش، اما بزرگ تر و گردن دراز تر.
دهلیزی لاینقطع در میان دو دیوار
و خلوتی که به سنگینی
چون پیری عصا کش
از دهلیز سکوت می گذرد
و آن گاه آفتاب
و سایه ای منکسر
نگران و منکسر
خانه ها، خانه خانه ها
مردمی و فریادی از فراز
شهر شطرنجی، شهر شطرنجی
دو دیوار و دهلیز سکوت
و آن گاه سایه ای.
که از زوال آفتاب دم می زند
مردمی و فریادی از اعماق
مُهره نیستیم
ما مُهره نیستیم
شعر کوچه - ا. بامداد